از فراسو
سایه بان نگاهت ،
در دمادم بارش ابرها،
مخمور و شکننده و پرتاب .
وقتی بر گونه های لعابینت،قطرات اشک می غلطد ،
چه زیباست !
دیدن مژگان نمناکت.
سزای هر سر خاری را که خورده ام دیدم...
هرآنکه پهلوی چرب مرا خورد چه خواهد دید؟!!!اساسی ترین قانون زندگی آن است که
در ترس
به دیگران توان بیشتری میدهی تا
بیشتر در تو ترس ایجاد کنند.
همان اندیشه ی ترس در تو
خالق اندیشه ی مخالف در دیگری است.
چقدر سخت است...
زندگی بدون کسانی که دوستشان دارید اما نیستند!
و چه سخت تر است...
فراموش کردن کسانی که ،
دوستشان دارید
و هستند.
کنار او بنشین.
احساس کن ، خداوند بسیار نزدیک است.
هنگامی که کسی در نی می دمد
در پس درختی پنهان شو و گوش کن ،
خواهی دید که می توانی چیزی ببینی
چیزی که این جهانی نیست
چیزی از فراسو
خلاقیت همیشه ریشه در ماوراء دارد...
امروز9/9/90
واسه من که یک روز عالی بود
براتون آرزوی بهترین هارو توی این تاریخ قشنگ دارم
فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی.
و رفتی ، بی آنکه نباشی...
یکی خاک رو میدید و دیگری ستاره هارو...
همیشه میتوان متفاوت دید.
هرگز به خاطر پاکی و خوبی هایتان بیمار نمی شوید.
بیماری نمایانگر بی قراری و نا آرامی ذهن است...
(کاترین پاندار)
و کسانی هم بودند که به دنیا آمدنٍ ماها رو دیدن
اما تا حالا فکر کردین که ما به دنیا آمدیم اما دنیا به ما نیامد....
به امید جشن ایران و ایرانیان.
مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان
باش..
اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.
نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا
ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره
میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...
راز راه
رفتن است
راه رودخانه
پل
راز آسمان
ستاره است
راز خاک
گل
راز اشک ها
چکیدن است
راز جوی
آب
راز بال ها
پریدن است
راز صبح
آفتاب...
راز های واقعی
رازهای برملاست
مثل روز،روشن است
وراز این جهان "خداست"
بی وضودرکوچه ی لیلانشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ ازجام الستش کرده بود
گفت یارب ازچه خارم کرده ای
برصلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دلخونم نکن
من که مجنونم تومجنونم نکن
مرداین بازیچه دیگرنیستم
این توولیلای تومن نیستم
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
دررگت پنهان وپیدایت منم
سالها باجورلیلا ساختی
من کنارت بودم ونشناختی
عشق لیلادردلت انداختم
صدقمارعشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرانشد
گفتم عاقل میشوی امانشد
سوختم درحسرت یک یاربت
غیرلیلا برنیامداز لبت
روزوشب اورا صداکردی ولی
دیدم امشی بامنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
بر حریم خانه ام درمیزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مردراهش باش تاشاهت کنم
صدچولیلا کشته درراهت کنم.
لطفا به دوستان و برادران هنرمند خود اطلاع رسانی کنید
باسپاس فراوان
مگه چند بار یه جوون عاشق میشه مگه چند بار دل گرفتار میشه...
پای عشق اولش میمونه دل آخه اون حس دیگه تکرار نمیشه...
دل من تو گوش کن به حرف من خیلی ساده به هر کس دل نبند...
دروغ هر کی میگه دوستت داره دل من بلند به حرفام تو نخند...
میتونه شکست عشق از زندگی سیرت کنه جوونیتو بگیره با غصه درگیرت کنه...
میترسم غصه عشق اولت پیرت کنه تو رو آخر بشکنه یه روز زمین گیرت کنه...
آره...
من باتمام حنجره هاداد میکشم ازپشت حلق پنجره ها داد میکشم
جانم به لب رسیده ولب وانمیکنی آن فرصتی که گم شده پیدانمیکنی
پیشت ز پامی افتم وبیمارمیشوم برگردن شکسته خود بار میشوم
عیب مرا مجوی که برعکس روزگار ظاهراگرشوم به خداتار میشوم
برساغرلبان تو چشمم خمار ماند من التماس اگرنکنم خار میشوم
آواز جرعه ای زلبانت نمی دهد لب وانکرده بوسه امانت نمی دهد
بامعرفت مرام توعاشق کشی نبود مارا به جزشکار غمت دلخوشی نبود
بامعرفت شکار دلم کرده ای ببین باخنجرت چکاردلم کرده ای ببین
بامعرفت چگونه ازاین گوشه دل کنم؟ من درشمال شهر هوای توساکنم
من بارغم به شانه کشیدم ولی تونه آتش شدم زبانه کشیدم ولی تونه
جایی که گوشها همه کرزاده میشوند فریاد عاشقانه کشیدم ولی تونه
تا دستهای گرم توامتحان کنم هی ناز تازیانه کشیدم ولی تونه
نمی دانم تو میدانی دل من در هوای دیدنت بیتاب میگردد
سراپای وجودم در فراغت آب میگردد
هنوز آوای تو در گوش جانم سخت می پیچد
نگاه آشنایت در نگاهم سخت میخندد و می گوید:دل
دیوانه ام امشب هوای دیدنت دارد...
| Design By : Pichak |

.jpg)
