تبليغاتX
از فراسو

از فراسو

 

سایه بان نگاهت ،

در دمادم بارش ابرها،

مخمور و شکننده و پرتاب .

وقتی بر گونه های لعابینت،قطرات اشک می غلطد ،

چه زیباست !

دیدن مژگان نمناکت.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:28 توسط محمد صادق|

سزای هر سر خاری را که خورده ام دیدم...

هرآنکه پهلوی چرب مرا  خورد چه خواهد دید؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:26 توسط محمد صادق|

اساسی ترین قانون زندگی آن است که

در ترس

به دیگران توان بیشتری میدهی تا

بیشتر در تو ترس ایجاد کنند.

همان اندیشه ی ترس در تو

خالق اندیشه ی مخالف در دیگری است.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:25 توسط محمد صادق|

چقدر سخت است...

زندگی بدون کسانی که دوستشان دارید اما نیستند!

و چه سخت تر است...

فراموش کردن کسانی که ،

دوستشان دارید

و هستند.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:24 توسط محمد صادق|

هنگامی که آواز خوانی ، می خواند ،
کنار او بنشین.
احساس کن ، خداوند بسیار نزدیک است.
هنگامی که کسی در نی می دمد
در پس درختی پنهان شو و گوش کن ،
خواهی دید که می توانی چیزی ببینی
چیزی که این جهانی نیست
چیزی از فراسو
خلاقیت همیشه ریشه در ماوراء  دارد...

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 16:36 توسط محمد صادق|

تاریخ امروز رو یه نگاه بندازین...
امروز9/9/90
واسه من که یک روز عالی بود
براتون آرزوی بهترین هارو توی این تاریخ قشنگ دارم

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 20:10 توسط محمد صادق|

نمی دانم از عاشقی دلتنگترم یا از دلتنگی عاشقتر
فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی.
و رفتی ، بی آنکه نباشی...

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 20:8 توسط محمد صادق|

دو زندانی از پشت میله های زندان به بیرون نگاه میکردند

یکی خاک رو میدید و دیگری ستاره هارو...

همیشه میتوان متفاوت دید.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 14:6 توسط محمد صادق|

هرگونه بیماری در جسم ، نشانه ی یک نوع ناپاکی در ذهن است .

هرگز به خاطر پاکی و خوبی هایتان بیمار نمی شوید.

بیماری نمایانگر بی قراری و نا آرامی ذهن است...

                                                                                                  (کاترین پاندار)

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 14:1 توسط محمد صادق|

همیشه دیدیم کسانی رو که به دنیا آمدند

و کسانی هم بودند که به دنیا آمدنٍ ماها رو دیدن

اما تا حالا فکر کردین که ما به دنیا آمدیم اما دنیا به ما نیامد....

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 13:57 توسط محمد صادق|

تولد بزرگ مرد ایران و اسطوره ی جهان گذشته و حال رو به تمامی ایرانیات وطن دوست تبریک میگم...

به امید جشن ایران و ایرانیان.

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 10:29 توسط محمد صادق|

به یاد داشته باش...
مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 10:26 توسط محمد صادق|

راز راه

رفتن است

راه رودخانه

پل

راز آسمان

ستاره است

راز خاک

گل

راز اشک ها

چکیدن است

راز جوی

آب

راز بال ها

پریدن است

راز صبح

آفتاب...

راز های واقعی

رازهای برملاست

مثل روز،روشن است

وراز این جهان "خداست"

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 14:14 توسط محمد صادق|

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

روزگار

رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 14:4 توسط محمد صادق|

یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضودرکوچه ی لیلانشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ ازجام الستش کرده بود
گفت یارب ازچه خارم کرده ای
برصلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دلخونم نکن
من که مجنونم تومجنونم نکن
مرداین بازیچه دیگرنیستم
این توولیلای تومن نیستم
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
دررگت پنهان وپیدایت منم
سالها باجورلیلا ساختی
من کنارت بودم ونشناختی
عشق لیلادردلت انداختم
صدقمارعشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرانشد
گفتم عاقل میشوی امانشد
سوختم درحسرت یک یاربت
غیرلیلا برنیامداز لبت
روزوشب اورا صداکردی ولی
دیدم امشی بامنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
بر حریم خانه ام درمیزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مردراهش باش تاشاهت کنم
صدچولیلا کشته درراهت کنم.
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 16:12 توسط محمد صادق|

به پاس سالهای همراهی استاد شجریان با مردم،اول مهر (زادروز استاد) از طرف مردم به نام " آواز عشق " نامیده شده است...

لطفا به دوستان و برادران هنرمند خود اطلاع رسانی کنید

                                                                                                     باسپاس فراوان

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 12:40 توسط محمد صادق|

مگه چند بار یه جوون عاشق میشه مگه چند بار دل گرفتار میشه...

پای عشق اولش میمونه دل  آخه اون حس دیگه تکرار نمیشه...

دل من تو گوش کن به حرف من خیلی ساده به هر کس دل نبند...

دروغ هر کی میگه دوستت داره  دل من بلند به حرفام تو نخند...

میتونه شکست عشق از زندگی سیرت کنه جوونیتو بگیره با غصه درگیرت کنه...

میترسم غصه عشق اولت پیرت کنه تو رو آخر بشکنه یه روز زمین گیرت کنه...

آره...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 17:53 توسط محمد صادق|

من آبروی ریخته راجمع میکنم                      یک مشت اشک سوخته راشمع میکنم

من باتمام حنجره هاداد میکشم                  ازپشت حلق پنجره ها داد میکشم

جانم به لب رسیده ولب وانمیکنی               آن فرصتی که گم شده پیدانمیکنی

پیشت ز پامی افتم وبیمارمیشوم               برگردن شکسته خود بار میشوم

عیب مرا مجوی که برعکس روزگار               ظاهراگرشوم به خداتار میشوم

برساغرلبان تو چشمم خمار ماند                من التماس اگرنکنم خار میشوم

آواز جرعه ای زلبانت نمی دهد                   لب وانکرده بوسه امانت نمی دهد

بامعرفت مرام توعاشق کشی نبود             مارا به جزشکار غمت دلخوشی نبود

بامعرفت شکار دلم کرده ای ببین               باخنجرت چکاردلم کرده ای ببین

بامعرفت چگونه ازاین گوشه دل کنم؟          من درشمال شهر هوای توساکنم

من بارغم به شانه کشیدم ولی تونه          آتش شدم زبانه کشیدم ولی تونه

جایی که گوشها همه کرزاده میشوند         فریاد عاشقانه کشیدم ولی تونه

تا دستهای گرم توامتحان کنم                   هی ناز تازیانه کشیدم ولی تونه 

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 13:10 توسط محمد صادق|

مردان درصید عشق به وسعت نامتناهی نامردند.گدایی عشق میکنند تاوقتی که مطمئن به تسخیر قلب نشداند.اما همین که مطمئن شدند مردانگی را درکمال نامردی به جای می آورند.
دکترعلی شریعتی
نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 19:28 توسط محمد صادق|

نمی دانم تو میدانی دل من در هوای دیدنت بیتاب میگردد

سراپای وجودم در فراغت آب میگردد

هنوز آوای تو در گوش جانم سخت می پیچد

نگاه آشنایت در نگاهم سخت میخندد و می گوید:دل

دیوانه ام امشب هوای دیدنت دارد...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 0:40 توسط محمد صادق|


آخرين مطالب
»
» از زبان گوسفند
» ترس!
» چقدر سخت است؟
» از فراسو
» 9.9.90
» 2راهی
» دیدنی ها
» چگونه بیمار نشویم!!!!!!
» ما و دنیا

Design By : Pichak